اطلاعیه
دوست های گلم این چن وقته بنا به دلایلی نتونستم پست بذارم اما از این به بعد قول میدم بترکونم و هر روز پست جدید بذارم دوستون دارم بای
دوست های گلم این چن وقته بنا به دلایلی نتونستم پست بذارم اما از این به بعد قول میدم بترکونم و هر روز پست جدید بذارم دوستون دارم بای

در یک دزدی بانک یکی از ایالات آمریکا دزد فریاد کشید :
"همه افراد حاضر در بانک ، حرکت نکنید ، پول مال دولت است و زندگی به شما تعلق دارد”
همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند
این «شیوه تغییر تفکر» نام دارد، تغییر شیوه معمولی فکر کردن .
هنگامیکه دزدان بانک به خانه رسیدند، جوانی که (مدرک لیسانس اداره کردن تجارت داشت) به دزد پیرتر(که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت «برادر بزرگتر، بیا تا بشماریم چقدر بدست آورده ایم»
دزد پیرتر با تعجب گفت؛ «تو چقدر احمق هستی، اینهمه پول شمردن زمان بسیار زیادی خواهد برد.امشب تلویزیون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزدیده ایم»
این را میگویند: «تجربه» اینروز ها، تجربه مهمتر از ورقه کاغذ هایی است که به رخ کشیده میشود!
پس از آنکه دزدان بانک را ترک کردند ، مدیر بانک به رییس خودش گفت، فوری به پلیس خبر بدهید.
اما رییس اش پاسخ داد: «تامل کن! بگذار ما خودمان هم ۱۰ میلیون از بانک برای خودمان برداریم و به آن ۷۰ میلیون میلیون که از بانک ناپدید کرده بودیم بیافزاییم»
اینرا میگویند «با موج شنا کردن» پرده پوشی به وضعیت غیرقابل باوری به نفع خودت !
رییس کل می گوید: «بسیار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود»
اینرا میگویند «کشتن کسالت» شادی شخصی از انجام وظیفه مهمتر می شود.
روز بعد، تلویزیون اعلام میکند ۱۰۰ میلیون دلار از بانک دزدیده شده است.
دزد ها پولها را شمردند و دوباره شمردند اما نتوانستند ۲۰ میلیون بیشتر بدست آورند.
دزدان بسیار عصبانی و شاکی بودند:
«ما زندگی و جان خودرا گذاشتیم و تنها ۲۰ میلیون گیرمان آمد. اما روسای بانک ۸۰ میلیون را در یک بشکن بدست آوردند. انگار بهتر است انسان درس خوانده باشد تا اینکه دزد بشود.»
اینرا میگویند؛ «دانش به اندازه طلا ارزش دارد»
رییس بانک با خوشحالی میخندید زیرا او در ضرر خودش در سهام را در این بانک دزدی پوشش داده بود.
این را میگویند؛ «موقعیت شناسی» جسارت را به خطر ترجیح دادن!

رومئو و ژولیت واقعی که به دلیل اینکه اجازه نداشتند با هم باشند خودشان را کشتند.
این خبری بود که در روزنامه های هند منتشر شد. در سال 2009 دو عاشق به
سبک ستاره های سینما خودکشی کردند، چونکه شورای محلی روستا یا پاچایات
دستور داد ازدواجشان باطل شود وگرنه باید با مرگ روبرو شوند.
امرین مسلمان بود و شوهرش لوکش یک هندو بود.
ازدواج آنها قابل قبول اجتماع نبود، پس دو نفرشان هم خود را مسموم کردند. پلیس شورای محلی روستا را مسئول تحریک کردن برای خودکشی دانست.

خدايا صدايم را مي شنوي؟ كمكم كن.
خدايا مي دانم كه هر وقت گرفتارم، سراغ تو را مي گيرم و در خانه تو را می طلبم.
خدايا مي دانم كه هر وقت محتاج توام ، دست هايم را به سويت دراز مي كنم.
مي دانم، مي دانم هميشه غم هايم سهم تو بوده و هميشه قطره قطره باران چشمم را برايت هديه آوردم.
مي دانم امروز با چه رويي سراغ تو آمده ام.
شرمنده ام، شرمنده ام ولي باز هم محتاج توام.
نمي دانم، نمي دانم...
اما مي دانم كه تو آنقدر بزرگي كه هيچ وقت دست رد به سينه من من نخواهي زد.
خدايا كمكم كن، كمكم كن.

